تنها برای تو می نویسم بی بی باران
سیاه پوش دل سفید،
دل سفید مو سیاه،
مو سیاه رو سفید،
رو سفید آسمان و آینه
گفتی ناقِدان نادان این کرانه
در علت اعتمادت به دریا خیالبافی خواهند کرد
حق با تو بود پیشگوی شریف گریه ها،
بسیاری در جواب به دریا زدنت جفنگ می بافند،
بگذار که این راز،
تنها سر به مهر صندوق بغض های من باشد.
می دانم که در پس کرباس سفید،
به کلمه ی تالمات روحی دلقکان می خندیدی،
حالا مرا ببین در هجوم همهمه ی اینهمه هوچی
تمام حرفهاشان زیر خط کمربند است ،
مدام برایم از صفوف چپ و راست این کرانه می گویند،
من اما دست چپ راستم را هم نمی شناسم،
تنها می دانم که به قول فروغ
روشنی خواب است!
می دانم که ماست،
به حرف هیچ سایه ای سیاه نخواهد شد!
می دانم که زیر طاقهای پل های سنگی این شهر!
هنوز خوابگاه کودکان گرسنه است!
 
می دانم که به دستبوس هیچ سروری نخواهم رفت!
می دانم که هنوز رهایی عریان رویا میسر نیست،
جناح من نگاه تو بود بی بی باران!
تو را اورا بامداد را
تا طنین واپسین ترانه ی نانوشته به یاد خواهم داشت،
هراسم نیست از شب و
بیدلی اهالی خنیا و خرناسه
که آنچه می نویسم آنچه خوانده می شود را
کودکان عاشق فردا،
با چشمهای بیدار و عادلشان قضاوت خواهند کرد
پس یک دقیقه فریاد به پاس صبوری ستاره ها!
هزار ترانه صدا،
به احترام آن همه خاطره ی زخمی!
تو به من آموختی
که در مرگ نور نباید سکوت کرد!(یغما)

+ نوشته شده در پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()