مقابل صفحه کاغذی ایستاده ام،

قلمی پرمیکنم از ابر عشق تا بر مترسک آرزوها ببارد

و جالیز دوباره سبز شود!

ولی سبزی در سیاهیم گم بود!

نرم نرمک باران بند آمد وابر هایم تمام شد

خورشید دوباره تابید وجالیز را سبز کرد

 ومن نقطه ای سیاه در بیکران دشت سبز شدم!

همچون مترسک!

تمام کاغذهای دفترم را با نام تو پر میکنم!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()