در اینجا چار زندان است،

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره،

در هر حجره چندین مرد در زنجیر!

از این زندانیان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است!

ازین مردان یکی در ظهر تابستان سوزان،نان فرزندان خود را بر سر برزن

،به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است!

از اینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز،بر راه ربا خواری نشسته اند!

کسانی در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته است!

کسانی در نیمه شب، در گورهای تازه دندان طلای مردگان را میشکسته است!

من اما هیچ کس را در شب تاریک و طوفانی نکشتم!

من اما راه بر مرد ربا خواری نبسته ام!

من اما نیمه های شب زبامی برسر بامی نجسته ام!

 

در اینجا چار زندان است،

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره،

در هر حجره چندین مرد در زنجیر!

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست میدارند!

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هرشب زنی در وحشت مرگ

از جگر بر میکشد فریاد!

من اما در زنان چیزی نمی یابم- گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان خاموش!

من اما در دل کهسار رؤیاهای خود،

جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علفهای بیابانی

که میرویندومی پوسندومی خشکندومیریزند ،با چیزی ندارم گوش!

مرا گر خود نبود این بند،

شاید بامدادی همچو یادی دورولغزان میگذشتم از تراز خاک سرد پست....

جرم اینست!

جرم اینست!

 

         (شاملو)

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()