...نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر

که زنهار,ای خدا,ای داور,ای دادار

مباداراست باشداین خبر,زنهار!

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز.

ونفشردست هرگزپنجه بغضی گلویت را.

نمیدانی چه چنگی در جگر می افکند این درد.

ترا,هم باتو سوگند,آری!

مکن,مپسنداین,مگذار!

خداوندا,خداوندا,پس از هرگز,

پس از هرگز همین یک آرزو,یک خواست

همین یک بار.

ببین غمگین دلم با وحشت و با درد میگرید.

خداوندابه حق هرچه مردانند,ببین یک مردمیگرید...

چه بی رحمند صیادان مرگ ای داد!

تسلی میدهم خود را

که اکنون آسمانهارا,زچشم اختران دوردست شعر

براوهرشب نثاری هست,روشن مثل شعرش,مثل نامش پاک.

ولی دردا!دریغا,او چرا خاموش؟

چرا در خاک؟!!!

(م.امید)

+ نوشته شده در یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()