سپهر آرام و من تنها در آن بیشه روان با خویش و خاموشی

 سرم پر شور و دل بی تاب و بر ساز خموشی میزدم مضراب!

((سلام ای شب،شب مهتابی پائیز!

سلام ای لحظه های خوب سرشار از جمیل جاری هستی

عیار خوش ترین آمیزه هوشیاری و مستی

سلام ای خلوت پاک و نجیب ای ژرفنای حس و اندیشه،

سلام ای باغ ای بیشه))

و باران نرم نرم از خیمه های روشن مهتاب میبارید

 و زیر گامهایم خش خش خشک خزان تر میشد و خاموش

ومن پر شور و بی هیچ از شگفتی باز:

ببار ای روشنای پاک،

فروریز ای نخستین نم نم باران پائیزی

زلالت را بر این افتاده تر ازخاک!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()



ناظمِ ما می گفت:

((پیش بزرگتر ها فضولی موقوف!))

امّا من فضول بودم!

نه دست به سینه سکوت،

نه سر به راه مشق مسیر مدرسه،

تجدیدی هزار مرتبه نوشتنِ

          تکرار نخواهد شد!

تجدیدی دوستت دارم

    گوشه کتاب جبر!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()



مقابل صفحه کاغذی ایستاده ام،

قلمی پرمیکنم از ابر عشق تا بر مترسک آرزوها ببارد

و جالیز دوباره سبز شود!

ولی سبزی در سیاهیم گم بود!

نرم نرمک باران بند آمد وابر هایم تمام شد

خورشید دوباره تابید وجالیز را سبز کرد

 ومن نقطه ای سیاه در بیکران دشت سبز شدم!

همچون مترسک!

تمام کاغذهای دفترم را با نام تو پر میکنم!

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()



قاصدک هان!چه خبر آوردی ؟

از کجا؟وزکه خبر آوردی؟

خوش خبر باشی،اما،اما

گرد بام و در من بی ثمر میگردی

انتظار خبری نیست مرا!

نه ز یاری،نه زدیّار ودیاری،باری!

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس!

برو آنجاکه تورامنتظرند،

قاصدک در دل من

همه کورندوکرند!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()