معلم پای تخته دادد میزد

 صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان

ولی آخر کلاسی ها

 لواشک بین خود تقسیم میکردند

وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را

ورق میزد.

با خطی خوانا بر روی تخته ای که از ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است

از میان جمع شاگردان یکی برخواست

همیشه یک نفر باید بپا خیزد...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره شد و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید:اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهوشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد:اری برابر بود

و او با پوز خندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

انکه زرو زور به دامن داشت بالا بود

وانکه قلبی پاک و دستی فاقد از زر ذاشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

 این تساوی زیر و رو میشد

حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود

نان ومال مفت خوران از کجا آماده میگردید؟

یا  چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟

یا که زیر ضربت شلاق له میشد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه ی خویش بنویسید که:

یک با یک برابر نیست...

+ نوشته شده در جمعه ٢٩ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()



در اینجا چار زندان است،

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره،

در هر حجره چندین مرد در زنجیر!

از این زندانیان یک تن زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب دشنه ای کشته است!

ازین مردان یکی در ظهر تابستان سوزان،نان فرزندان خود را بر سر برزن

،به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است!

از اینان چند کس در خلوت یک روز باران ریز،بر راه ربا خواری نشسته اند!

کسانی در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته است!

کسانی در نیمه شب، در گورهای تازه دندان طلای مردگان را میشکسته است!

من اما هیچ کس را در شب تاریک و طوفانی نکشتم!

من اما راه بر مرد ربا خواری نبسته ام!

من اما نیمه های شب زبامی برسر بامی نجسته ام!

 

در اینجا چار زندان است،

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره،

در هر حجره چندین مرد در زنجیر!

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست میدارند!

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هرشب زنی در وحشت مرگ

از جگر بر میکشد فریاد!

من اما در زنان چیزی نمی یابم- گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان خاموش!

من اما در دل کهسار رؤیاهای خود،

جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علفهای بیابانی

که میرویندومی پوسندومی خشکندومیریزند ،با چیزی ندارم گوش!

مرا گر خود نبود این بند،

شاید بامدادی همچو یادی دورولغزان میگذشتم از تراز خاک سرد پست....

جرم اینست!

جرم اینست!

 

         (شاملو)

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٩ ‎ب.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()



هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال،شکننده تر بود

هراس من- باری-هراس از مردن در سرزمینی

که مزد گورکن

از آزادی آدمی

افزونتر باشد!

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()



             بیتوته کوتاهی است جهان،در فاصله گناه و دوزخ!

           خو رشید همچون دشنامی بر می آید

           و روز شرمساری جبران ناپذیر است!

آه       

           پیش از آنکه در اشک غرقه شویم

                                        چیزی بگوی!

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()



روز مادر برای من یعنی:

به تعداد همه روزهای گذشته تو «صبوری»؛

و به تعداد همه روزهای آینده تو «دلواپسی»؛

به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو «بیداری»؛

و مرور ۹ ماه خاطراتم که در تو زنده بودن و با تو تپیدن است.



«روز مادر» یعنی بهانه ای برای بوسیدن خستگی دستهایی

که عمری به پای بالیدن ما چروک شد.

روز مادر بهانه در آغوش کشیدن زنی است که نوازشگر

 همه سالهای دلتنگی ما بوده است.

«روز مادر» یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن و ... .دوستت دارم مادرم!!!!!!!

                                                      

                                                      از سحر ممنونم!!!!!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()