نیا باران زمین جا ی قشنگی نیست...

+ نوشته شده در یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()



 

 چه بگویم؟ سخنی نیست.

 

می وزد از سر امید نسیمی،

 

لیک، تا زمزمه ای ساز کند

 

در همه خلوت صحرا

 

                              به ره اش

 

                                            نارونی نیست.

 

 چه بگویم؟ سخنی نیست.

 

 

 پشت درهای فروبسته

 

شب از دشنه و دشمن پر

 

به کج اندیشی

 

                     خاموش

 

                                نشسته ست.

 

بام ها

 

        زیر فشار شب

 

                              کج،

 

کوچه

 

        از آمد و رفت شب بدچشم سمج

 

                                                        خسته ست.

 

 چه بگویم؟ سخنی نیست.

 

 در همه خلوت این شهر، آوا

 

جز ز موشی که دراند کفنی، نیست.

 

وندر این ظلمت جا

 

جز سیانوحه ی شومرده زنی، نیست.

 

 ور نسیمی جنبد

 

به ره اش

 

                نجوا را

 

                           نارونی نیست.

 

 چه بگویم؟

 

سخنی نیست...

                                                          « احمد شاملو»

+ نوشته شده در یکشنبه ٢ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()



...نهادم دستهای خویش چون زنهاریان بر سر

که زنهار,ای خدا,ای داور,ای دادار

مباداراست باشداین خبر,زنهار!

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز.

ونفشردست هرگزپنجه بغضی گلویت را.

نمیدانی چه چنگی در جگر می افکند این درد.

ترا,هم باتو سوگند,آری!

مکن,مپسنداین,مگذار!

خداوندا,خداوندا,پس از هرگز,

پس از هرگز همین یک آرزو,یک خواست

همین یک بار.

ببین غمگین دلم با وحشت و با درد میگرید.

خداوندابه حق هرچه مردانند,ببین یک مردمیگرید...

چه بی رحمند صیادان مرگ ای داد!

تسلی میدهم خود را

که اکنون آسمانهارا,زچشم اختران دوردست شعر

براوهرشب نثاری هست,روشن مثل شعرش,مثل نامش پاک.

ولی دردا!دریغا,او چرا خاموش؟

چرا در خاک؟!!!

(م.امید)

+ نوشته شده در یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()



تنها برای تو می نویسم بی بی باران
سیاه پوش دل سفید،
دل سفید مو سیاه،
مو سیاه رو سفید،
رو سفید آسمان و آینه
گفتی ناقِدان نادان این کرانه
در علت اعتمادت به دریا خیالبافی خواهند کرد
حق با تو بود پیشگوی شریف گریه ها،
بسیاری در جواب به دریا زدنت جفنگ می بافند،
بگذار که این راز،
تنها سر به مهر صندوق بغض های من باشد.
می دانم که در پس کرباس سفید،
به کلمه ی تالمات روحی دلقکان می خندیدی،
حالا مرا ببین در هجوم همهمه ی اینهمه هوچی
تمام حرفهاشان زیر خط کمربند است ،
مدام برایم از صفوف چپ و راست این کرانه می گویند،
من اما دست چپ راستم را هم نمی شناسم،
تنها می دانم که به قول فروغ
روشنی خواب است!
می دانم که ماست،
به حرف هیچ سایه ای سیاه نخواهد شد!
می دانم که زیر طاقهای پل های سنگی این شهر!
هنوز خوابگاه کودکان گرسنه است!
 
می دانم که به دستبوس هیچ سروری نخواهم رفت!
می دانم که هنوز رهایی عریان رویا میسر نیست،
جناح من نگاه تو بود بی بی باران!
تو را اورا بامداد را
تا طنین واپسین ترانه ی نانوشته به یاد خواهم داشت،
هراسم نیست از شب و
بیدلی اهالی خنیا و خرناسه
که آنچه می نویسم آنچه خوانده می شود را
کودکان عاشق فردا،
با چشمهای بیدار و عادلشان قضاوت خواهند کرد
پس یک دقیقه فریاد به پاس صبوری ستاره ها!
هزار ترانه صدا،
به احترام آن همه خاطره ی زخمی!
تو به من آموختی
که در مرگ نور نباید سکوت کرد!(یغما)

+ نوشته شده در پنجشنبه ٩ دی ۱۳۸٩ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()



پس از مرگم نمی دانم چه خواهد شد!

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت!

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد!

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت

بفشارد

و خواب خفتگان را آشفته و آشفته تر سازد!

تابدین سان بشکند در من سکوت مرگوارم را.

دکتر علی شریعتی.

  

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()



کسی اینجاست؟

هلا من با شمایم،های!...پرسیدم کسی اینجاست؟

کسی اینجا پیام آورد؟نگاهی ،یا که لبخندی؟

فشار گرم دست دوست مانندی؟

و می بینی صدایی نیست،نور آشنایی نیست،

حتی از مرده ای هم رد پایی نیست.

صدایی نیست الا پت پت رنجور شمعی در جوار مرگ.

ملول و با سحر نزدیک و دستش گرم کار مرگ.

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()



 بده ... بدبد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی

من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد

چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش
بخوان آواز تلخت را ، ولکن دل به غم مسپار
کرک جان ! بنده ی دم باش! 
 

بده ... بد بد, ره هر پیک و پیغام خبر بسته ست
نه تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست

کرک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت
من این آواز تلخت را ...

بده ... بد بد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند !

من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد

بده ... بدبد ... چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی!

+ نوشته شده در جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()



باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست؟

داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت پست

خاک میگوید!

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸۸ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط یاسر,ح نظرات ()